خاطرهای از شهید حاج حسین بصیر
حساس تنهایی تمام وجودم را گرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم. داشت برایم خسته کننده میشد.خودم را به ستاد تیپ رساندم. میخواستم با فرمانده تیپ صحبت کندم. چند روزی منتظرش بودم. رفته بود زیارت خانه خدا و حالا برگشت. همین دیروز. بچهها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانوادهاش سر زد و آمد منطقه.
نیم ساعتی زیرآفتاب سوزان بعدازظهر، کنارسنگر ستاد به کیسههای شنی تکیه داده بودم که ناخودآگاه صدای فرمانده تیپ را شنیدم. از جایم کنده شدم. حاج حسین بصیر داشت از سنگر بیرون میآمد. فرمانده گردانها هم با او بودند.
صبرکردم تا آنها بروند و حاجی تنها شود. لختی دیگر انتظار کشیدم، همه رفتند. حاجی تنها شده بود. رفتم به سمتش. سلام کردم. حاجی به رویم لبخند زد و من بیهیچ مقدمهای اصل ماجرا را گفتم: حاجآقا! من مدت زیادی است منتظر شما بودم. راستش من در گردان مسلم هستم حال آنکه اکثر دوستانم و همشهریانم در گردان یارسولند.
وبعد نامه درخواستم را که تا آن لحظه در دستم بود به سمت حاجی گرفتم و ادامه دادم: خواستم اگر برای شما مقدور است، دستور بفرمائید تا به گردان یا رسول بروم.
در نظرم اینگونه تصور کرده بودم که حاجی بخاطر شناختی که از من دارد، همین الآن خودکارش را درمیآورد و در هامش نامه به فرمانده گردان دستور میدهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد امّا دور از انتظار، حاجی دستهایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی میکنید. شما که تنها نیستید. شما ۴ نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهمتر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی میکنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.
منبع:ساجد




